|
يك صبح پاك و روشن
يك صبح پاك و روشن
در كوچه باغ بودم
لبهاي سرخ گل را
با بوسه ميگشودم
دستان كوچكم را
در جوي آب شستم
از روي صورت خود
من رنگ خوا ب شستم
گنجشك آمد از راه
در آب شستشو کرد
او هم در آب روشن
مانند من وضو كرد
با باد و آب و گنجشك
شعر نياز خواندم
بر روي فرش سبزه
من هم نماز خواندم
ساري نشست آن گاه
روي درخت انجير
پيچيد در نمازم
بوي درخت انجير
با خواندن دعايي
پر باز كرده بودم
من هم به سان گنجشك
پرواز كرده بودم
سيدعلي موسوي ـ تربت حيدريه
|
فراز و فرود
با فراز و فرود
پر پيچ و خم
جاده ها به شب ميرسند,
گاهي
و اندوه تاريك تولد مييابد.
و راه ,
گاه ,
به سپيده ميرسد ,
و غنچههاي روشن شادي جوانه ميزند.
زندگي ميگذرد,
از آتش اشك,
از سبزهزار لبخند
و ما را به ابديت ميبرد
طاهره عرفاني ـ مربي آفرينشهاي ادبي مشهد
|
قوي بي پر
مامان من به من داد
يك بالش از پرقو
از خودسؤال كردم
پس قوي بينوا كو؟
آن روز يا همان شب
او را به خواب ديدم
يك قوي زشت بيپر
بر روي آب ديدم
او با نگاه خود گفت
با غصه و به خواهش
پرمال بال مرغ است
نه مال توي بالش
از حرفهاي آن قو
بسيار غصه خوردم
رفتم و بالشم را
بر پشتبام بردم
من مشتمشتآن را
دادم در آسمان پر
انگار در هوا بـود
يك عالمه كبوتر
عصمت اسلامي ـ کارشناس ادبی
|
كوچههاي خسته
كوچه هاي خسته, آسمان پر نور
سفرهاي باز و ميزبان پر نور
دست گلدستههاي مسجد شهر
يك سبد بال و پر , اذان پر نور
ميرسد اتفاق عشقي محض
مردمان چشمهايتان پر نور
در به درهاي شب ! خدا اينجاست
قهوه پر فال و استكان پر نور
سيب افتاده از درختي تو
تازه حوّا شدي بمان پر نور
انجماد چراغها حتمي است
مطلق اينجاست , قبله تان پر نور
حاجتت را به بال اين مسجد
هي گره زن, خدا, روان, پر نور
تطمئنالقلوب ما گل كرد
کوچه ها نور و آسمان پرنور
زهرا خداشناس ـ نيشابور |
سفر بي خطر
سفر بي خطر ! از كجايي مسافر؟
غريبي ؟ تو هم مثل مايي مسافر
سفرنامه ات را بده تا بخوانم
به اينجا بگو آشنايي مسافر؟
اگر آمدي تا بماني بگويم
كه درگير صد ماجرايي مسافر!
به «خوش آمدي» ها دلت خوش نباشد
فقط يك غزل پيش مايي مسافر!
از اينجا تو هم ميروي صبح فردا
امان از جدايي, جدايي مسافر!
مراهم ببر با خودت وقت رفتن
از اينجا به هر ناكجايي مسافر!
نرگس برهمند ـ مشهد
|
صداي بهار
دوباره سبز شدم مثل لحظههاي بهار
به گوش چلچله پيچيد تا صداي بهار
دوباره آمد و سرشار عطر باران كرد
فضاي شعر مرا لفظ آشناي بهار
هزار خاطره در باغ ذهن من گل كرد
به يك اشاره دست گره گشاي بهار
چه روزهاي قشنگي چه لحظههاي خوشي
كه كوچه كوچه دويديم پا به پاي بهار
و بعد حادثههايي كه باورش سخت است
چه گرم و تازه شكفتيم در هواي بهار
اگرچه چلچلهها از كنارمان رفتند
ولي نميرود از ذهنمان صفاي بهار
حسين شكيبي نيــا ـ سبزوار |
|
روشناي افق
تا چشمهاي عاشق من در كمين توست
صبري به روشناي افق بر جبين تو ست
عزلت همیشه سهم دل شا
اي آنكه آسمان غزل سرزمين توست!
ديريست بي حضور نگاه زلال تو
دل پايبند بارقه اولين توست
اي روشناي صاعقه در ظلمتي عظيم!
آهسته تر بتاب كه شب شرمگين توست
شبهاي پرستارة «سعدين» با تو باد
تا چشمهاي عاشق من در كمين توست
زهرا محدثي خراساني ـ مشهد
|
دفتر آشفتگي
شايدكسي مانند باران غم ندارد
اما دل من نيز دست كم ندارد
اين دفتر آشفتگي ـ يعنيدل من ـ
جز واژههاي درهم وبرهم ندارد
راز دلش را با کدامین چاه گوید
آن کس که غیر از خویشتن محرم ندارد
دست كريم ابرهاي گريه حتي
اين زخمهاي تشنه را مرهم ندارد
ديريست غير از ابرهاي خشكسالي
چشمي هواي گرية نمنم ندارد
حرفي بزن ! شعري بخوان با اشكهايت
شعر نگاهت واژهاي مبهم ندارد
شعريبگويم يا نگويم ـ بعدازاينها
ديگر برايم هيچ فرقي هم ندارد
زهره عباس آبادي ـ اسفراين
|
صبح جاودان
تو به من صبح جاودان دادي
شهر خورشيد را نشان دادي
مرده بودم كه آمدي با عشق
به وجودم دوباره جان دادي
از پريدن, رها شدن , گفتي
بالهاي مرا تكان دادي
تو به آغوش دفتر احساس
يك بغل شعر ناگهان دادي
روزهايي كه تيره بود گذشت
تو به من صبح جاودان دادي
منيره هاشمي ـ مشهد
|
|
شوق پريدن
اي شوق پرنده بودن من
سر فصل غزل سرودن من
زخميترم از غروب چشمت
اي ساحل پر گشودن من
عطر نفست بهار روحم
اي معني گل نمودن من
يك لحظه بيا و تازهام كن
اي فرصت غم زدودن من
پرواز كنم به سوي چشمت
اي شوق پرنده بودن من
فاطمه عطاء اللهي ـ سرخس |
ضربان منفي
ضربان منفي قلبم
دستاويز
خزههاي سترون اعتقاد
تا زواياي ناشناخته من بودن
تورادروكند
از اتفاقي گنگ
تا سكوت لالههاي منزوي
در آتشدان تفكري مغشوش
اعتقادم را عروسكي بساز
تا هر شب
در خيمه شب بازي كلاغها
خوشبختي را
قاقار كند
طاهره ناصر مقدم ـ گناباد |
پرواز
زيبا بود
به رنگ ماه صبح
روزي زني آن را ستود
زان پس به طعم همه چيز پي برد
لاي گردنش عسل روئيد
و پرواز زنبوران
گل ها را در او زنده كرد !
مرضيه رحماني ـ تربت جام
|
مثل گل در بهار
پدرم با انار ميخندد
با پرستو و سار ميخندد
پدرم از قبيلهي آب است
با لب جويبار ميخندد
صبحدم با صداي گنجشكان
در دل ديمهزار ميخندد
ظهرگاهان كه خسته از كاراست
زير شاخ چنار ميخندد
شب در آواز روشن مهتاب
ساده و بيشمار ميخندد
ميدهد بوي سبزه دستانش
خالي از رنج خار ميخندد
سالهايي كه ابر خاموش است
با دلي سوگوار ميخندد
گرچه دارد به دل غمي مبهم
روشن و آشكار ميخندد
گرچهمويسرش زمستانياست
مثل گل در بهار ميخندد
درهجوميكهزردوپاييزياست
سرخ مثل انار ميخندد
سيد علي موسوي ـ تربت حيدريه
|
دوست
من با تو دوست هستم
مثل درخت با خاك
مثل بهار با برگ
با شاخههاي نمناك
من با تو دوست هستم
مثل ستاره با شب
مثل سپيده با صبح
مثل ترانه با لب
من با تو مهربانم
مثل تو با كبوتر
مثل نسيم با گل
مثل پرنده با پر
تو يك جوانه شاد
من آفتاب هستم
يك فرصت شكفتن
من يك كتاب هستم
عصمت اسلامي ـ مشهد |
آيين آئينه
دوباره به پرواز خو ميكند
دلم زير باران وضو ميكند
همانند يك چشمه پر طپش
به آيين آيينه رو ميكند
به دنبال تو در شب تيره نيست
تو را در سحر جست و جو ميكند
و همواره در باغ تنهايياش
بهار تو را آرزو ميكند
دلم مثل يك سفره با اين غزل
خودش را براي تو رو ميكند
منيره هاشمي ـ مشهد |